هلما خانم عزیز ما هلما خانم عزیز ما ، تا این لحظه: 11 سال و 4 ماه و 15 روز سن داره
بابا جون معینبابا جون معین، تا این لحظه: 40 سال و 8 ماه و 15 روز سن داره
مامان یاسیمامان یاسی، تا این لحظه: 39 سال و 5 ماه و 4 روز سن داره

جوجو قند عسلی

حال و احوال این روزها

سلام به دختر خانم خوشگلم زندگی مامان و باباش امروز 31 اردیبهشت ماهه و می خوام برات از 2 ماهی که گذشت تعریف کنم نفسم...اولین نوبت چکاپ مامان بعد از تعطیلات 18 فروردین ماه بود خانم دکتر مشهدی بعد از معاینه و گرفتن فشار خون برای مامانی زیباترین ملودی زندیگمو با دستگاه گذاشت و من با عشق صدای قلب ناز کوچولوتو شنیدم عزیزکم...و برامون یه سونوگرافی برای بررسی وضعیت رشدت نوشت که 19 فروردین ماه تونستیم از خانم دکتر ذوالفقاری وقت بگیریم ..من اون روز یکم عصبی بودم و نگران وضعیت رشد شما بودم ...اخرین نفر نوبت ما شد و بعد از اتمام سونو خداروشکر همه چیزت خوب و نرمال بود دقیقا سن شما 26 هفته و 5 روز  با وزن 918 گرم  بود .... همه چیز خوب بود .....
31 ارديبهشت 1394

سال نو مبارک دختر خوشگلم

سال نو مبارک دختر خوشگلم سلام و صد سلام به دخترم به همه زندگیم به تمام هستی و دارو ندارم . ...خدارو هزاران هزار مرتبه شکر که امسال سال تحویل به ما قشنگترین هدیه دنیا رو عطا کرد و جمع گرم و عاشقانه ما رو گرمتر و گرمتر کرد .... نمی دونی چقدر خوشحال بودیم که امسال سال تحویل تو هم کنارمون بودی و با هم سال رو تحویل کردیم نی نی خوشگلم راستی میخواستم بگم اولین تکونهای قشگنتو تو 17 هفتگی حس کردم ماشالله اینقدر زبل و زررنگی به گفته دکتر صدری که مامان اینقدر زود تونست این حس قشنگ رو تجربه کنه ... امسال عید خیلی حال و هوای قشنگی داشتیم و با بابایی همش سال آینده رو تصور میکردیم که شما هم کنارمون نشستی ان شالله ...دختر نازم برای همه اونای...
6 ارديبهشت 1394

غربالگری آنومالی

سلام به دختر نازم هستی مامان و بابا اول از همه ازت معذرت میخوام نفسم  که خیلی وقته نتونستم وبلاگتو به روز کنم...البته یکبار تمام اتفاقات گذشته رو برات نوشتم که متاسفانه ذخیره نشد ...امروز دوباره تصمیم گرفتم از اول برات تعریف کنم ... امروز شما 2 روزه که وارد 30 هفته شدی و ان شالله تا 2 ماه دیگه قدمتو رو چشمهای ما میزاری قربونت برم ...برای دیدنت لحظه شماری میکنیم زندگی قشنگم.... خوب بریم سراغ چند ماه گذشته ... بابایی بعد از تحمل سختی های زیاد اواخر دی ماه دفاع از رساله دکترا رو در پیش داشت و در همین حین ما تصمیم به اسباب کشی به شهر خودمون هم داشتیم حسابی سرمون شلوغ بود بابایی از یک طرف پروژه سربازی رو انجام میداد و از طر...
6 ارديبهشت 1394
1